داستانهای سه خواهر
ای بابا. هی این آبجی مریم می‌نویسه، پشت سرش من می‌نویسم، بعد هی منتظر می‌شیم نازی و مامان بنویسنند، اونها هم که اهل تحویل گرفتن نیستند. این طور می‌شه که می‌خوره تو ذوقمون.
خاله مریم جون، این داستانی که نوشتی جدا جای چاپ کردن داره. اگه خودت به فکر نوشتن داستان کوتاه نباشی، من مجبور به سرقت ادبی می‌شم تا نوشته ها تو جمع و به اسم خودم چاپ کنم ها.

زندگی من و نی نی گولوی توی شکمم رو به راهه. کنفرانس و غیره به خوبی و خوشی گذشت. تو کنفرانس یک خانوم سوئدی بود که اون از من شکمش خیلی گنده تر بود. همش هم در حال رفت و آمد بود و آنچنان راحت و سبکبال ورجه وورجه می‌کرد که من هر وقت احساس خستگی و کمردرد می‌کردم ، یک نگاه بش می‌کردم و بر می‌گشتم سر کار و زندگیم.
اهای دخترهای تنبلی که ورزش نمی‌کنید، بچه دار شدن احتیاج به یک بدن قوی و پر ماهیچه داره،‌ وگرنه حساب ستون فقراتتون با اضافه شدن ۱۲ تا ۲۰ کیلو اضافه وزن که کاملا تو یک حاملگی طبیعی هست، رسیده می‌شه.

مامانها تو این دوران کلی خیال پرداز می‌شند و با خودشون یا نی نی که هنوز هر رو از بر تشخیص نمی‌ده ، حرف می‌زنند. راستشو بخوای تازه برای اولین بار هم متوجه احساس مامانهای خودشون می‌شند. قبل این همیشه فکر می‌کردم جنسیت،‌باهوشی، قشنگی یا حتی سلامت یک بچه روی علاقه پدر مادر بهش تاثیر داره. اما الان می‌بینم هیچ انتظاری از نی‌نیم ندارم که با تغییر این شرایط علاقم بهش کم یا زیاد بشه. نی نی من هر کی باشه، هر شکلی که باشه و چه کم چه زیاد تو زندگیش موفق که باشه، نی نی منه و من بی هیچ شرط و شروطی دوسش دارم .


۱۰ روز دیگه می رم دکتر و عکس جدید نی‌نی رو براتون می‌فرستم. راستی وزن من الان از ۶۲ به ۶۶ رسیده،‌با اینکه ۲ هفتست اشتهایی به هیچ غذایی ندارم. این بی اشتهایی همش نگرانم می‌کنه. شما مامانهای با تجربه تر،‌یادتونه تو هفته ۱۵ /۱۶ اشتهاتون چطور بود؟
امروز متوجه معنی مصرع معروف (وطن داری از ماکیان )شدم صبح که نون خریده بودم و داشتم می اومدم سمت خونه حوالی سر کوچه (همانجا که بروایتی میگن یه گدای مکزیکی گاه و بی گاه اونجا دیده میشه ) و من هنوز ندیده ام . متوجه یه بچه کلاغ شدم که رو زمین نشسته بود و به به من خیره نگاه میکرد کاملاً شبیه اجدادش بود با این فرق که بچه بود و ملاحت و گردو قلمبه گی بچه هارو داشت رنگش هم کمی خاکستری بود از اونجاکه من قراره به زودی خاله شم و اصولاً از بچه هر نوع مخلوقی هم خوشم می آد (برام نوعش فرقی نداره)واستادم و یک کمی براش نون ریختم که چیتون روز بد نبینه یه دفه دهن بد ترکیبشو باز کرد و شروع کرد به جیغ بنفش کشیدنو قاری کرد که اون سرش ناپیدا بود و تازه من فهمیدم از درخت بالای سرم هم همون صدای قار قار مهیب می آد ولی از نوع جا افتاده تر و پخته تر .نگو بابا و ننه جوجه کلاغ بالای درخت کاملاً مواظبش هستند و در این فکر که چه جوری آقازاده ایشان را بر گردونن توی لونه خلاصه من بدو و بابا کلاغه یا ننه کلاغه نمودونم کدومش بود هم بالای سرم مثل خلبانهای کامیکازه جاپنی شیرجه میرفت و دور میزد و از چند سانتی متری بالای سرم رد می شد خلاصه تا خونه رو یه نفس دویدم و قلبم داشت ازجا کنده میشد اصلاً فکرشو نمی کردم کلاغ ها اونقدر موجودات نادان واحمقی باشن که فرق دوست و دشمن رو نفهمن جدی جدی داشت مثل فیلم کلاغهای هیچکاک به من حمله میکرد خدا خیلی رحم کرد چون کسی هم تو کوچه نبود فکرکنم امشب تا صبح خواب کلاغ ببینم ولی توبه کردم تا دیگه به کسی دلم بیخودی نسوزه اونم به مخلوقات غیر اهلی .فکر کنم ننه کلاغه هم به دردونش نصیحت میکنه که دیدی بچه جان نگفتم این قرتی بازیها را کنار بزار مثل بچه آدمیزاد بیا آب و دانه و صابونت و بخور اگر شجاعت و سلحشوریه آقا جونت نبود سر از فریزر زنک نون بدست در می آوردی و خوراک شام شبشون میشدی (البته بچه کلاغ داستان ما عا قبت به خیر شد حسین الن برگشته بود میگفت یک آقای متشخص با عینک و تشکیلات دولاشد و بچه کلاغ حرف گوش نکن رو از زیر سایه اتو مبیلش بیرون انداخت)اینم از داستان کلاغ ها برید واین واکسیه مدرنو ببینید.
از فردا،‌برای ۳ روز کنفرانس ام و روز اول خودم یک سخنرانی ۲۰ دقیقه ای دارم. الان هم دارم تو سر و کله خودم می‌زنم تا حرفام تو ۲۰ دقیقه جا شه و خیلی هم تند نباشه که ملت گوش نکنند. آخه این انصافه نی نی به این فسقلی ای رو ببرم اون بالا که کلی استرس بش وارد شه؟ از دست این استاد سابقم که پاشو کرد تو یک کفش که من حرف بزنم.

آقا این راسته که خواهر زن ها از شوهر خواهر هاشون خوششون نمی آد؟ این داداشی که نگذاشت ما خواهر زن بازی در آریم، اینقدر نمک گیرمون کرد با بستنی و پارک و چرخ فلک. حالا می شه سر داماد جدید آزمایش کنیم.
هه هه هه (این یعنی خنده شیطانی)
هفته گذشته با مامان و نازی رفتیم اصفهان. جای دوستان خالی، خیلی خوش گذشت. فرصت دیدار از آثار باستانی دست نداد ولی کارهای مهمی انجام دادیم . حالا از آن وقت که برگشته ام یه دل میگه برم برم، یه دلم میگه نرم نرم. بر سر دو راهی عجیبی گیر کرده ام (توضیحات بیستر را از مامان بپرس). واقعاً که سر نوشت چه بازیهای غریبی داره! و این قافله عمر عجب میگذرد!!!! بزرگی گفته بود قدیما بر لب جوی مینشستند و گذر عمر میدیدن، حالا باید روبروی روزگار بنشینی و زندگی هی بهت سیلی بزنه. ولی خب شاید همین سیلی هاست که پوست آدمارو کلفت میکنه! از حق نگذریم منم خیلی نازک نارنجی هستم وطبق معمول تقصیرها راگردن مامان میندازم که همیشه خودشو سپر بلا کرده ونگذاشته آب تو دل ماها تکون بخوره! حالا که مثلاً مستقل شدیم میمانیم که در کشاکش دهر چه باید بکنیم.
مواظب تغذیه وسلامتی خودت باش چون نی نی گولو (هاشی موتو دوم ) به دندوناش وموهای سرش همه ی یک عمر نیاز داره وهینطور یک اسم قشنگ که برای همه ی مراحل زندگی مناسبش باشه ، از نوزادی تا پیری در ضمن تلفظش واسه فرنگی ها راحت باش, نه اونقدر کمیاب و عجیب غریب ونه خیلی زیاد و فراوان.

(خاله قربون شکم گندش بره)

آی من سرما خوردم و تب کردم. جونم داره در می‌آد.
هوا محشره. آرش عصری با دوستمون سحر می‌ره تنیس، اما من فکر نکنم جون داشته باشم که باشون برم. فکر کنم بگیرم بخوابم برام بهتره. همیشه خوابیدن زیاد باعث میِ‌شه سرما خوردگی من زود تر جمع و جور شه.

از همه کارم عقبم. آخر هفته یک دیدار با یک پروفسور آمریکایی دارم که داره سعی می‌کنه واسه پروژه ای تو پرتلند و برای سال آینده پول جور کنه. یک سخنرانی تو کنفرانس ۲۱ تا ۲۳ می دارم که باید آمادش کنم. از همه بدتر،‌ یک پرزنتیشن داخلی واسه آزمایشگاه خودمون تو آخر ماه دارم و باید گزارش پیشرفت کار رو بدم. اما انصافا کار تا حالا که پیشرفت قابل ارایه ای نداشته. این یعنی باید پوست خودمو بکنم تا شاید تا آخر ماه و قبل پرزنتیشن ، چیزی از تو پروژه در بیاد.
خلاصه دهنمان تا پایان ماه، به دلایل فوق و بعضی دلایل دیگر صاف است.

این از غر هفته. از حال نینی گولو خبر زیادی ندارم. دیگه حالمو کمتر هم می‌زنه. از لگد-مگد هم که تا آخر هفته ۲۰ خبری نیست. فعلا باید منتظر چک-آپ هفته ۱۷ باشم که اوایل ماه بعده.