داستانهای سه خواهر
امروز متوجه معنی مصرع معروف (وطن داری از ماکیان )شدم صبح که نون خریده بودم و داشتم می اومدم سمت خونه حوالی سر کوچه (همانجا که بروایتی میگن یه گدای مکزیکی گاه و بی گاه اونجا دیده میشه ) و من هنوز ندیده ام . متوجه یه بچه کلاغ شدم که رو زمین نشسته بود و به به من خیره نگاه میکرد کاملاً شبیه اجدادش بود با این فرق که بچه بود و ملاحت و گردو قلمبه گی بچه هارو داشت رنگش هم کمی خاکستری بود از اونجاکه من قراره به زودی خاله شم و اصولاً از بچه هر نوع مخلوقی هم خوشم می آد (برام نوعش فرقی نداره)واستادم و یک کمی براش نون ریختم که چیتون روز بد نبینه یه دفه دهن بد ترکیبشو باز کرد و شروع کرد به جیغ بنفش کشیدنو قاری کرد که اون سرش ناپیدا بود و تازه من فهمیدم از درخت بالای سرم هم همون صدای قار قار مهیب می آد ولی از نوع جا افتاده تر و پخته تر .نگو بابا و ننه جوجه کلاغ بالای درخت کاملاً مواظبش هستند و در این فکر که چه جوری آقازاده ایشان را بر گردونن توی لونه خلاصه من بدو و بابا کلاغه یا ننه کلاغه نمودونم کدومش بود هم بالای سرم مثل خلبانهای کامیکازه جاپنی شیرجه میرفت و دور میزد و از چند سانتی متری بالای سرم رد می شد خلاصه تا خونه رو یه نفس دویدم و قلبم داشت ازجا کنده میشد اصلاً فکرشو نمی کردم کلاغ ها اونقدر موجودات نادان واحمقی باشن که فرق دوست و دشمن رو نفهمن جدی جدی داشت مثل فیلم کلاغهای هیچکاک به من حمله میکرد خدا خیلی رحم کرد چون کسی هم تو کوچه نبود فکرکنم امشب تا صبح خواب کلاغ ببینم ولی توبه کردم تا دیگه به کسی دلم بیخودی نسوزه اونم به مخلوقات غیر اهلی .فکر کنم ننه کلاغه هم به دردونش نصیحت میکنه که دیدی بچه جان نگفتم این قرتی بازیها را کنار بزار مثل بچه آدمیزاد بیا آب و دانه و صابونت و بخور اگر شجاعت و سلحشوریه آقا جونت نبود سر از فریزر زنک نون بدست در می آوردی و خوراک شام شبشون میشدی (البته بچه کلاغ داستان ما عا قبت به خیر شد حسین الن برگشته بود میگفت یک آقای متشخص با عینک و تشکیلات دولاشد و بچه کلاغ حرف گوش نکن رو از زیر سایه اتو مبیلش بیرون انداخت)اینم از داستان کلاغ ها برید واین واکسیه مدرنو ببینید.