داستانهای سه خواهر
هفته گذشته با مامان و نازی رفتیم اصفهان. جای دوستان خالی، خیلی خوش گذشت. فرصت دیدار از آثار باستانی دست نداد ولی کارهای مهمی انجام دادیم . حالا از آن وقت که برگشته ام یه دل میگه برم برم، یه دلم میگه نرم نرم. بر سر دو راهی عجیبی گیر کرده ام (توضیحات بیستر را از مامان بپرس). واقعاً که سر نوشت چه بازیهای غریبی داره! و این قافله عمر عجب میگذرد!!!! بزرگی گفته بود قدیما بر لب جوی مینشستند و گذر عمر میدیدن، حالا باید روبروی روزگار بنشینی و زندگی هی بهت سیلی بزنه. ولی خب شاید همین سیلی هاست که پوست آدمارو کلفت میکنه! از حق نگذریم منم خیلی نازک نارنجی هستم وطبق معمول تقصیرها راگردن مامان میندازم که همیشه خودشو سپر بلا کرده ونگذاشته آب تو دل ماها تکون بخوره! حالا که مثلاً مستقل شدیم میمانیم که در کشاکش دهر چه باید بکنیم.
مواظب تغذیه وسلامتی خودت باش چون نی نی گولو (هاشی موتو دوم ) به دندوناش وموهای سرش همه ی یک عمر نیاز داره وهینطور یک اسم قشنگ که برای همه ی مراحل زندگی مناسبش باشه ، از نوزادی تا پیری در ضمن تلفظش واسه فرنگی ها راحت باش, نه اونقدر کمیاب و عجیب غریب ونه خیلی زیاد و فراوان.

(خاله قربون شکم گندش بره)