داستانهای سه خواهر
از فردا،‌برای ۳ روز کنفرانس ام و روز اول خودم یک سخنرانی ۲۰ دقیقه ای دارم. الان هم دارم تو سر و کله خودم می‌زنم تا حرفام تو ۲۰ دقیقه جا شه و خیلی هم تند نباشه که ملت گوش نکنند. آخه این انصافه نی نی به این فسقلی ای رو ببرم اون بالا که کلی استرس بش وارد شه؟ از دست این استاد سابقم که پاشو کرد تو یک کفش که من حرف بزنم.

آقا این راسته که خواهر زن ها از شوهر خواهر هاشون خوششون نمی آد؟ این داداشی که نگذاشت ما خواهر زن بازی در آریم، اینقدر نمک گیرمون کرد با بستنی و پارک و چرخ فلک. حالا می شه سر داماد جدید آزمایش کنیم.
هه هه هه (این یعنی خنده شیطانی)