داستانهای سه خواهر
چه قدر خوبه که برامون می‌نویسی مریم گلی. هر وقت میام و می ‌بینم نوشتی از ته دل خوشحال می‌شم. شاید خنده دار باشه ، اما نوشته ها رو یواش یواش می‌خونم تا دیر‌تر تموم شند .
اما اسم ولاگ منو یاد کتابی میندازه که وقتی نازی به دنیا اومد ، از کتابخونه گرفته بودم. اولین بار که سه خواهر شدیم.

چند تا عکس قدیم و جدید، قاطی گذاشتم تو فتوبلاگ. حال داشتید ببینید.

راستی، موهام رو حنا گذاشتم، اینقدر با حاله. (یک همکار تو مهاب داشتم، فردای عروسیش اومده بود تعریف می‌کرد: اینقدر خوشگل شده بودم. چشام شده بود هر کدوم این هوا و دو انگشت به هم چسبیده دستش رو نشون می‌داد. عمه مامان هم یک همسایه ای داشت که می‌گفت چاقوم، خوشگلم، مردم چشموم می‌زنند.)

یکی از دوستهای ما تو دانشگاه، زنش متولد سال ۶۴ ا. الان ۳ سالی هم هست که عروسی کردند. از وقتی بش گفتم خواهر زاده من هم متولد ۶۴ ا، به من می‌گه خاله. اما شهرزاد ما کجا و اون کجا. ما الان هم جدی نمی‌گیریم که شهرزاد ممکنه از این کارها بکنه. البته هیچ اهمیتی هم نداره که ما جدی بگیریم یا نه. به هر حال ما پیر میشیم و پرونده نسل بعد میاد رو.

دارم کتاب خاطرات شیرین عبادی رو می‌خونم. فارسیش تو ایران هست؟ خوب و روان نوشته شده.

مرجان