داستانهای سه خواهر
ازقدیم گفته اند شنیدن کی بود مانند دیدن . من شاید بارهااین اصطلاح را شنیده بودم ، ولی تا حالامعنی اون روبا تمام وجود حس نکرده بودم. زندگی ماها یه جورایی با عادت پیش میره عادت کردیم ،همه چیزو بشنویم وببینیم ورد شیم . ولی این بار برای من واقعاباعث روشنی چشم ودل بود . میدونستم که خاله کوچولوی ما درسش رو «بالاخره!!تمام کرده »، میدوستم همه قله های صعب العبورو با سر بلندی فتح کرده. اصلا وقتی که چند سال پیشتربدنیا اومدوبا گریه هاش دنیا رو خبر میکرد کی باورش میشد اون موجود کوچولووظریف وتوپولو یه روز نه خیلی دور براش خبر نامه ای ازدانشگاه میاد با عنوان«خانم دکترمرجان صدیقی گیلانی»خواهربزرگتره در یه روز پاییزی لابه لای برگ های زرد ونارنجی اولین کسی باشه که اون نامه روکه پستچی آورده بودببینه وبه بقیه هم نشون میده
و... برای من معنی کلمات عزم واراده تلاش ومبارزه وموفقیت وافتخار در یه جمله تبلور پیدا میکنه دکترمرجان صدیقی گیلانی
او به جایی رسیده که لیاقتش رو داشته وخودش وخانوادش واسه همیشه بهش افتخار میکنن. مامان وخواهراش که سر جاش ، مطمعناً باباهم یه جایی همون دوروبرا ازدیدن این همه موفقیت که با اون دستای کوچولو وظریف بدست اومده شادو سر بلند هستند. از صمیم قلب وبا همه وجودم براش آرزوی خوشبختی میکنم وامیدوارم که زندگیش مثل کارنامه تحصلیش تا همیشه درخشان وغرور انگیز باشه.