داشتم پست قبلی را می نوشتم که یاد خاطره یک دوست از دوره راهنمایی افتادم. اسم کوچیکش یادم نمیاد اما فامیلیش طهماسبی بود. دوبار ناظمهای مدرسه (فکر کنم الان نسل این مدیلیهاشون ور افتاده باشه. نه؟ )
کارشو کشونده بودند دفتر
یک بار واسه اینکه عکس باباش که از فوت کرده بود تو کیف پولش بوده (اون موقع بردن هر جور عکسی به مدرسه خلاف بود) و یک بار گفته بودند که بچه ها شکایت کردند که تو هی به بهانه مقنعه درست کردن روسریت رو در می یاری و می خوای موهاتو نشون بدی (تو مدرسه ای که همه زن اند, بیچاره این دختره موهای صافی داشت که همیشه پسرونه زده بود و اصلا تو این باغها نبود).
مرجان