داستانهای سه خواهر

نمیدونم چرا فارسی نوشتنم نمی آد. یعنی در واقع نوشتنم نمی آد. همیشه همین طوره. وقتی آدم یک جور گیر امتحانی, چیزی هست, هی برنامه ریزی میکنه که تموم شد ال میکنم و بل می کنم. اما وقتی آزاد شد, همه چی یادش می ره. حالا حکایت ماست و مرجانی که قراره لاغر شه, فرانسه شو خوب کنه, کتاب بیشتری بخونه, خونه شو تمیز نگه داره و …

راستی خونه تمیز خیلی تو روحیه آدم موثره ها. فقط تو یک خونه تمیزه که می شه یک فنجون قهوه واسه خودت درست کنی و لم بدی رو مبل و واسه خودت کتاب بخونی. راستی الان دارم داستانهای تازه نیکولا کوچولو رو می خونم. اولین چاپش 2004 بوده. در واقع داستانهایی است که تو سالهای 60ـ70 میلادی به صورت پاورقی چاپ شده بوده و به تازگی توسط همسر گوسینی (خالق نیکولا کوچولو و استریکس که در سال 1977 درگذشت ) جمع آوری و چاپ شده. البته به بامزگی کتابهای اصلی نیست.


مرجان


1 Comments:
Anonymous Anonymous said...
I've read his books in Persian, I love it. it's the funniest ever.