داستانهای سه خواهر
دفاع کردم. الان دارم از دلهره تلف می شم. از ترس اینکه به موقع کار پیدا نکنیم و مجبور شیم بریم ایران. گرفتاری دیگه اینه که تازه اگه یکیمون کار پیدا کنه معلوم نیست اونیکی هم همونجا کار گیرش بیاد. من باید صبر کنم تا آرش کار پیدا کنه و بعد من تو شهر اون کار پیدا کنم. بر عکسش نمیشه چون کار اون خواهی نخواهی مهمتره. چون من مجبورم تو این یکی دو ساله بچه دار شم و حق و حقوق اداریم کم میشه. چرا مجبورم؟ چون الان 32 سالمه . آهای زنایی که هیچ وقت بچه دار نشدید یا شدید, به نظرتون بچه چقدر مهمه؟ من هنوز مطمین نیستم که دلم بچه می خواد یا نه. از طرفی هم سنم واسه بچه دار شدن داره زیاد می شه و خیلی وقت فکر کردن ندارم.
1 Comments:
Blogger Shirin said...
I know exactly what you’re going through sister. I’m thirty one and on the one hand thinking ‘umm, it’s getting late’ while on the other thinking ‘oh’ (sulkily) ‘do I have to? Nine months is not a joke. And then I have to bring it up for the next twenty years!’
Thought this might help http://shirinadl.blogspot.com/2006/01/its-not-that-i-really-want-to-have.html
Probably won’t actually ;-)